|
عاشق تنهایی |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:28 توسط یوسف پسر دور افتاده |
اي كسي كه مامور دفن من هستي : به حرف من گوش كن...... دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم. چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم . قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:58 توسط یوسف پسر دور افتاده |
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 3:1 توسط یوسف پسر دور افتاده |
روي تخته سنگي نوشته شده بود: " اگر جواني عاشق شد چه کند؟ " من هم زير آن نوشتم: " بايد صبر کند " براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: " بميرد بهتراست " براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم 
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:59 توسط یوسف پسر دور افتاده |
چشم وقتی زیباست پرازاشک باشد اشک وقتی زیباست برای عشق باشد عشق وقتی زیباست برای توباشد تووقتی زیبا هستی که برای من باشی و ما هنگامی زیبا هستیم که برای هم باشیم

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:54 توسط یوسف پسر دور افتاده |
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:50 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشی تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی پشیمان می شدی از اینکه عشق رو آفریدی

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:41 توسط یوسف پسر دور افتاده |
يا دمون با شه كه هيچکس رو امیدوار نکنیمبعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد می شهمیشکنه و اهسته میمیره .یا دمون با شه قلبمون رو همیشه لطیفنگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون با شه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم . یا دمون با شه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم به راه نزاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره. یادمون با شه اگه کسی رو دوستمون داشت بهش نگیم برونمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم یوسف سعدی

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خودکشی بهشت است
وقتی که زندگی زلت جهنم باشد خدانگهدار..... 
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط یوسف پسر دور افتاده |
در پی چه می گردی.... در پی عشق .... یا دروغ گفتن ادم های دور ور خودت..... یا نامردی ادم که پشت سرت حرف در میا رند... اینجا دل خوبی نیست.... اینجاهمه غریبن.... اینجا زندگی نیست... اینجا یک کشور غریب ... هر ادمی به فکر خودش... اینجا ادمی برایه زندگی نیست اینجا ادمی به فکره زندگی نیست. اینجا جهنمه نیا برگرد.... پشیمون می شی....
:اینجا زندگی رو گدایی میکنند.. 
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:59 توسط یوسف پسر دور افتاده |

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خيلي حرفهاست که بگم ولي همزبوني نيست تشنه محبتم دست مهربوني نيست غير غم توي دلم چيزي پيدا نميشه بي تو اين دنيا برام ديگه دنيا نميشه بي تو آسمون سياهه هميشه بي تو چشم من به راهه هميشه چشماي تو خورشيد دنياي تاريک منه اگه از درد دلم هر چي بگم بازم کمه کاشکي که ميشد از توي سينه دلمو دربيارم جاي اين دل توي سينه يه سنگ خارا بزارم جنگل سبز چشات همه دنياي منه نمي خوام گريه کنم گر چه وقت رفتن من میرم ولی اینو بدون دنیا به هرکس رحم نمی کنه یک روز به من رحم می کنه یک روز به تو شاید اون روز بتونی توبه کنی که چه کاری با من کردی دوستدار تو یوسف 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:12 توسط یوسف پسر دور افتاده |
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:58 توسط یوسف پسر دور افتاده |
تنهای را دوست دارم چون دلم را نمي شکند تنهايي را دوست دارم چون هرشب به من سر مي زند تنهايي را دوست دارم چون نا مهربان نيست تنهايي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط یوسف پسر دور افتاده |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه میخوام فقط بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:4 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خداي بزرگ و هميشه مهربانم خدايي كه هميشگي تريني براي من خدايي كه بزرگواري ات در حق من حد و حسابي ندارد خدايي كه سخت ! سخت ! سخت ! عاشق و نيازمند توام .... خدايا ! خداي مهربانم ! خدايي كه تنها تو را دارم ! خدايي كه اميدم فقط تويي ! خدايي كه تكيه گاهم فقط تويي ! خودت مواظب و راهنماي من باش ... با آن مهر و لطف هميشگي ات . خدايا ! ... سخت درمانده ام . سخت محتاج هدايت توام . خودت با من باش . خدايا ! با من باش ... بگذار از عشقت سيراب شوم . مرا به حال خود رها مکن . چشم براه مهر و بزرگي ات هستم . من بنده ي هميشه نيازمند توام ... خودت تنها هدايتگر من باش اي مهربان بيكران 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 توسط یوسف پسر دور افتاده |
وقتی پيشتم اينقدر مست با تو بودنم که ديگه يادم ميره يه لحظه
خداحافظی هم هست

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 توسط یوسف پسر دور افتاده |
ميگن چرا انقدر تحت فشارش ميزاري؟ سکوت مي کنم ميگن چرا نميذاري هر کاري بکنه سکوت ميکنم ميگن چرا وقتي ميره ناراحت ميشي؟ سکوت مي کنم ميگن چرا بهت توجه نکنه دلخور ميشي؟ سکوت مي کنم ميگن چرا وقتي ميره با يکي ديگه اشک ميريزي؟ سکوت مي کنم ميگن چرا به ياد خاطرات قديميت غصه مي خوري؟ سکوت مي کنم ميگن چرا تموم کاراشو زير نظر داري؟ سکوت مي کنم ميگن چرا در حسرت ديدنشي در صورتي که مي دوني ناراحتت ميکنه؟ سکوت مي کنم ميگن چرا از عالم بريدي چسبيدي به کسي که به خاطرت از يه نفرم نميگذره؟ سکوت مي کنم ميگن چرا حاضر نيستي نه بگي به کسي که هميشه دلت رو ميشکنه؟ سکوت مي کنم ميگن چرا واسش هر کاري ميکني در حالي که ميدوني فراموشکاره؟ سکوت مي کنم چرا؟چرا؟چرا؟ چون دوسش دارم 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:12 توسط یوسف پسر دور افتاده |
یـاران بـه خـدا کـه بـی وفــایـی نکنیـد
زیـن عـاشـق دلـخستــه جدایی نکنیـد یـا لــحظــه ی اول آشنــا یــی نکنیـد یـا تـا بـه ابـد بـی وفـایی (برعهد) نکنیـد 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:6 توسط یوسف پسر دور افتاده |
هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
کـه بــدانــد غـم دلتـنـگـی و رسـوایـی مـا غم به دل ،کیسه تهی،درد فـزون،میدانـم هست خدایـی کـه شود ضامن تنهایی ما 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط یوسف پسر دور افتاده |
نگــاهـم یــاد بـاران کــرده امشب
مـرا سـر در گـریبـان کـرده امشب غم و فریاد من از این و آن نیست دلــم یــاد رفیـقــان کــرده امشب 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:53 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خيلی دلم برات تنگ شده ! از ديروز عصر تا حالا انگار يه قرن گذشته ! دلم می خواد بی پروا دوستت داشته باشم . دلم می خواد داد بزنم عاشقتم ، دلم ميخواد همه بدونن دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم .............

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خیلی تنهام یه روز بهم گفت : می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زودم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام. یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زودم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام . یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چی رو به راه شد تو هم بیا آخه می دونی من اونجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم گفتم :آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام. یه روز تونا مه اش نوشت : من اینجا دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام. برای یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :اره می دونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام. حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه این که که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام. منو تنها نزار.....که بی تو میمیرم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:24 توسط یوسف پسر دور افتاده |
بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي ......بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:52 توسط یوسف پسر دور افتاده |
عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:0 توسط یوسف پسر دور افتاده |
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:57 توسط یوسف پسر دور افتاده |
عزیزم، هرگز، هرگز کسی را به اندازة تو نخواستم
بیا و بگذار نشانت بدهم در درونم چه احساسی دارم
در درونم یک دنیا عشق دارم
آه، عزیزم وقتی به تو نزدیک میشودم
نمیتوانم احساسم را کنترل کنم
یک دنیا عشق دارم که به تو بدهم
آن قدر عشق دارم که همیشه تو را میخواهم
محبت، با من بامحبت باش
به داشتن عشق تو نیاز دارم
محبت، با من بامحبت باش
به احساس نوازش تو نیاز دارم
محبت، با من بامحبت باش
هیچوقت محبت و نوازش کافی از تو نمیگیرم
محبت، محبت...
کاش میتوانستم
همة روزها و شبهایم را در بغل تو بگذرانم
وقتم را با تو بگذرانم
چون در این دنیا
فقط تو و خودم را میبینم و نه کس دیگری را
تو را بیشتر و بیشتر میخواهم
آه خواهش میکنم مرا درک کن
فکر میکنم تو شایستة من هستی
چون من آن مردی هستم که
همة عشق و احساسی را که نیاز داری به تو خواهد داد
محبت، با من بامحبت باش
به داشتن عشق تو نیاز دارم
محبت، با من بامحبت باش
به احساس نوازش تو نیاز دارم
محبت، با من بامحبت باش
هیچوقت محبت و نوازش کافی از تو نمیگیرم
محبت، محبت...
کمی بیشتر لطافت داشته باش
آه، تو را این طور دوست دارم
- حالا، حالا، همین طور است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:53 توسط یوسف پسر دور افتاده |
افتادن خيلي سخت است... افتادن از قله كوه هاي مرتفع در قعر دره هاي تاريك، هولناك است... افتادن از بلند ترين ساختمانها، و با سر به كف خيابان سقوط كردن، دردناك است... اما نه به اندازه افتادن از چشمان تو... اِلهى اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَيْكَ، فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَكُّلى عَلَيْكَ ... خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته، پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر ... يوسف 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط یوسف پسر دور افتاده |
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:43 توسط یوسف پسر دور افتاده |
در غروب غم انگیز روزی (( عشق )) و تو ای هم آواز من
از پنجره ای باز بر شما لبخند خواهم زد
وتو که همیشه قلبم مخاطبت بوده
در خزانی دیگر به من خواهی پیوست
زمانی که زوزه ی بادها
صدای مرا به تو خواهد رساند
آری مرگ من اشارت نوید خواهد بود
چهره ی من به پهنای تمام زندگیم ٬ عبوس ماند و گریست
ولی مرگم چهره ای از نو خواهد آفرید
زندگی ام کوششی بود بنا شده بر تفاوت ها
تفاوت هایی که جز از یک راه نمی گذشت:
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان من است
در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصلِ فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط یوسف پسر دور افتاده |
| ||||||