|
عاشق تنهایی |
|
|
در غروب غم انگیز روزی (( عشق )) و تو ای هم آواز من
از پنجره ای باز بر شما لبخند خواهم زد
وتو که همیشه قلبم مخاطبت بوده
در خزانی دیگر به من خواهی پیوست
زمانی که زوزه ی بادها
صدای مرا به تو خواهد رساند
آری مرگ من اشارت نوید خواهد بود
چهره ی من به پهنای تمام زندگیم ٬ عبوس ماند و گریست
ولی مرگم چهره ای از نو خواهد آفرید
زندگی ام کوششی بود بنا شده بر تفاوت ها
تفاوت هایی که جز از یک راه نمی گذشت:
زمانی که نسیمی وزیدن گیرد
و چهره ات را نوازش دهد
بدان که روح سرگردان من است
در تلاش هم صحبتی با تو
من در چهار فصلِ فصول با تو خواهم بود
اما زمان پیوند تو به من
فصل خزان خواهد بود
این را به خاطر بسپار
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط یوسف پسر دور افتاده |
| ||||||